نظریه هوشسهگانه استرنبرگ
هر چند هوش معمولاً برحسب توانایی شخص براي سازگاري با محیط و یادگیري از تجربه تعریف شده است، تعریف استرنبرگ از هوش تا حدود زیادي گسترش یافته است و مبتنی بر نظریه هوشموفق وي میباشد. طبق این تعریف، هوش(موفق) عبارت است از: 1 (توانایی دستیابی به اهداف شخصی در زندگی، با توجه به بافت اجتماعی-فرهنگی 2 (بوسیله تقویت نقاط قوت و جبران یا اصلاح نقاط ضعف 3 (به منظور سازگاري، شکلدادن، و انتخاب محیطها 4 (بوسیله ترکیب کردن توانایی هاي تحلیلی، خلاق، و عملی. بنابرین میتوان گفت که هوشموفق توانایی سازگاري، شکلدهی و انتخاب محیط براي رسیدن به هدفهاي شخصی در درون بافتهاي اجتماعی و فرهنگی خود میباشد. با توجه به اینکه تعریف و توصیف استرنبرگ از هوش متفاوتتر از تعاریف مرسوم هوش میباشد، توضیحاتی درباره اجزاي تعریف ارائه شده لازم به نظر میرسد.
بند1 تعریف بیان میکند که «هوش» براي هر فردي معانی متفاوتی دارد. افرادي که آرزو دارند قاضی دادگاه عالی شوند یک روش یا مسیر متفاوتی را
اتخاذ میکنند تا افرادي که آرزو دارند یک
نویسنده مشهور شوند. اما هر دو یک سري اهداف
منطقی و روشن را براي چیزي که موثر است،
تدوین میکنند. ارزشیابی هوش نبایستی بر آنچه
که اهداف انتخاب میشوند متمرکز شود بلکه
بایستی بر اینکه آیا افراد یک سري ارزشمند از
اهداف را انتخاب کردهاند و مهارتها و خصوصیات مود نیاز براي دستیابی به آنها را نشان می دهند، تمرکز کند.
بند2 تعریف بیان میکند هرچند برخی اوقات روانشناسان از عامل «کلی» هوش صحبت میکنند، اما در واقع عملاً هیچ فردي در هر چیزي خوب یا بد نیست. افرادي که رهبران و مدیران باهوش جامعه هستند نقاط قوت و ضعف خودشان را شناختهاند و راههاي عمل کردن موثر را داخل الگوي تواناییها یافتهان
راه منفردي براي موفقیت در یک شغل یا حرفه وجود دارد که براي همه موثر باشد. این اصل در مورد هر کسی و در هر شغل یا حرفهاي براي مثال در تدریس کاربرد دارد. اغلب مربیان تلاش میکنند ویژگیهاي معلمان ماهر را تشخیص دهند، و در واقع برخی از آنها چنین چیزي را تشخیص میدهند. اما واقعیت این است که معلمان میتوانند به راههاي مختلفی بهتر باشند. برخی معلمان در ارائه یک سخنرانی بزرگ بهتر هستند، معلمان دیگري در سمینارهاي کوچک، برخی دیگر در مشاوره و راهنمایی چهره به چهره. یک فرمول واحدي وجود ندارد که براي هر معلمی موثر باشد. معلمان خوب نقاط قوت خود را میفهمند و تلاش میکنند تدریس خود را طوري ترتیب دهند که نقاط قوت خود را تقویت و همزمان نقاط ضعف شان را اصلاح یا جبران نمایند. تدریس گروهی یک راه انجام چنین کاري است که در آن یک معلم میتواند آنچه را که معلمان دیگر به خوبی انجام نمیدهند، جبران کنند. بند3 تعریف بیان میکند که هوش بطور وسیعی با مراجعه بیشتر به «سازگاري با محیط» تعریف شده است که هسته اصلی تعاریف مرسوم هوش است. نظریه هوشموفق، سازگاري، شکلدهی، و انتخاب را متمایز و برجسته مینماید. در سازگاري با محیط، شخص خودش را براي هماهنگی با محیط تغییر می- دهد. توانایی سازگاري با محیط در زندگی مهم است و فوق العاده مهم است که افراد برنامه جدیدي را شروع کنند.
اکثر آنها محیط تازهاي را جستجو خواهند کرد که از محیطی که قبلاً وقت صرف کردهاند کاملاً متفاوت است. اگر آنها قابل سازگاري نباشند ممکن است نتوانند مهارتهایی را که در محیط قبلی نشان داده اند، به محیط تازه انتقال دهند. در طول زندگی، شرایط محیطی به مقدار زیادي تغییر مییابد. کاري که در یک زمان ممکن است ارزشمند باشد(براي مثال راه اندازي شرکت)، ممکن است همین کار در زمان دیگري ارزش کمتري داشته باشد. در بررسی نیز مسائل تغییر مییابند و برخی مواقع، افرادي که در حل کردن مسـائل یک دهه کارآمد بودند، در حـل کردن مسائل دهههـاي دیگر ناکارآمد هستنـد. کاملاًآشکار است که توانایی سازگاري ، مهارت کلیدي در هر تعریفی از هوش است. یک رهبر و مدیر باهوش باید قادر باشد توانایی سازگاري با انواع محیطها را نشان دهد. در زندگی، سازگاري کافی نیست. سازگاري نیاز دارد با شکلدهی متعادل شود. در شکلدهی، شخص، بجاي اینکه خودش را براي هماهنگی با محیط تغییر دهد، محیط را براي هماهنگی با آنچه که در جستجویش است تغییر میدهد. در واقع افراد بزرگ و ماهر در هر حوزهاي، صرفاً سازگاران نیستند، بلکه شکلدهنده نیز هستند. این افراد تشخیص میدهند که نمیتوانند هر چیزي را تغییر دهند، اما اگر میخواهند تاثیري بر دنیاي اطراف داشته باشند بایستی برخی چیزها را تغییر دهند. بخشی از هوشموفق تصمیمگیري درباره این است که چه چیزي بایستی تغییر یابد و چگونه بایستی آن را تغییر داد. وقتی فردي وارد موسسه اي میشود، امیدوار است که نه تنها با محیط سازگار شود، بلکه آن محیط را به روشی که برایش مکان بهتري از آنچه که قبلاً بود بسازد، شکل دهد. بعضی اوقات، فرد بطور ناموفقی تلاش میکند با محیط سازگار شود و سپس در شکل دادن محیط با شکست مواجه میشود.
صرف نظر از اینکه فرد براي ایجاد محیط موثر چه کاري میکند، هیچ چیزي در واقع موثر به نظر نمیرسند. در چنین حالتی، عمل مناسب ممکن است انتخاب محیط دیگري باشد. اغلب افراد بزرگ و ماهر در هر حوزهاي، افرادي هستند که در یک حوزه شروع کردهاند و دریافتهاند که حوزه اول واقعاً حوزهاي نیست که آنها نقش بیشتري داشته باشند. بجاي اینکه زندگیشان را صرف انجام کارهایی کنند که هماهنگ با الگوهاي نقاط قوت و ضعف شان نیست، آنها بعضی چیزهایی را دریافتهاند که کجا نقشی براي ایجاد دارند. بند4 تعریف بیان میکند که هوشموفق شامل دامنه وسیعی از تواناییهایی است که معمولاً بوسیله آزمونهاي هوشی و مهارتهاي تحصیلی سنجیده میشوند. بیشتر این آزمونها منحصراً حافظه و تواناییهايتحلیلی را میسنجند. در مورد حافظه، این آزمونها تواناییهاي یادآوري و بازشناسی اطلاعات را مورد سنجش قرار میدهند. راجع به تواناییهاي تحلیلی، آنها مهارتهایی را میسنجند که مستلزم این است که شخص تحلیل کند، مقایسه و مقابله کند، ارزشیابی کند، انتقاد کند، و قضاوت نماید. این مهارتها در طول سالهاي تحصیلات و براي زندگی آتی مهم هستند، اما این مهارتها، تنها مهارتهایی نیستند که براي موفقیت در مدرسه و زندگی مهم باشند. شخص نیاز دارد نه تنها مفاهیم را به یاد بیاورد و تحلیل کند، بلکه نیاز دارد قادر باشد ابداع کند و آنها را بکار بگیرد. حافظه بر تفکر تحلیلی، خلاق، و عملی سایه می- اندازد و براي اجراي آنها لازم است، اما کافی نیست.